الهام بخش

اکاایران: همه ما در طول زندگی انواع داستان آموزنده و حکایات پند آموز و زیبا را مطالعه کرده و یا شنیده ایم که اغلب برای ما جالب و قابل توجه می باشند. نکته جالب در مورد داستان آموزنده و حکایات پند آموز این است که درک آنها بسیار آسان است و همیشه یک نکته آموزنده و اخلاقی در انتهای داستان وجود دارد. در ادامه این مقاله از مجموعه مقالات اکا, چند داستان کوتاه و آموزنده برای شما قرار داده ایم.

داستان اول : تفکر خلاق 

الهام بخش

صدها سال پیش ، در یک شهر کوچک ایتالیا ، فردی که مغازه کوچکی داشت مبلغ زیادی را به یک رباخوار بدهکار بود. رباخوار مردی بسیار پیر و غیرجذاب بود ، بازرگان دختری زیبا داشت.

رباخوار تصمیم گرفت به این بازرگان معامله ای پیشنهاد دهد که بدهی خود را به طور کامل صاف کند. با این حال ، ماجرا از این قرار بود که فقط در صورت ازدواج فرد رباخوار با دختر بازرگان ، او می تواند بدهیش را صاف کند. نیازی به گفتن نیست که این پیشنهاد با نگاه انزجاری دختر روبرو شد.

رباخوار گفت که او دو سنگ ریزه را درون کیسه ای قرار می دهد ، یکی سفید و دیگری سیاه.

دختر باید دست در کیسه کند و یک سنگریزه را انتخاب کند. اگر سیاه بود ، بدهی پاک می شد ، اما رباخوار با دختر ازدواج می کرد. اگر سفید بود ، بدهی او صاف می شد ، اما دختر مجبور نبود با رباخوار ازدواج کند.

رباخوار که در مسیری سنگریزه ای باغ تاجر ایستاده بود ، خم شد و دو سنگریزه را برداشت.

در حالی که آنها را برمی داشت ، دختر متوجه شد که او دو سنگریزه سیاه را برداشته و هر دو کیسه را سنگ سیاه گذاشته است. وی سپس از دختر خواست که دست در کیسه کند و یکی را انتخاب کند.

دختر سه راه داشت که می توانست انجام دهد:

از برداشتن سنگریزه از کیسه خودداری کنید.

هر دو سنگریزه را از کیسه بیرون آورده و دست رباخوار را رو کند.

یک سنگ ریزه از کیسه ای که کاملاً مطمئن است که سیاه است بردارد و خود را فدای آزادی پدرش کنید.

اما او راه دیگری را انتخاب کرد او سنگریزه ای را از کیسه بیرون آورد و قبل از اینکه به آن نگاه کند ، به صورتی که انگار تصادفی است آن را در میان سنگریزه های دیگر انداخت. او به رباخوار گفت: "اوه ، چقدر من دست و پا چلفتی هستم. مهم نیست ، اگر به کیسه ای که باقی مانده است نگاه کنید ، می توانید بگویید کدام سنگریزه را برداشتم. "

سنگریزه ای که در کیسه مانده ، به وضوح سیاه است و چون رباخوار نمی خواست لو برود ، مجبور شد قبول کند که دختر سنگ سفید را برداشته و بدهی پدرش را صاف کند.

 

نتیجه اخلاقی داستان:

همیشه امکان غلبه بر یک وضعیت دشوار با یک تفکر خلاقانه وجود دارد و تسلیم شدن تنها گزینه ای نیست که فکر می کنید باید انتخاب کنید.

 

داستان دوم : مانع در مسیر ما

الهام بخش

در دوران باستان ، یک پادشاه تخته سنگی را در جاده قرار داده بود. سپس خود را پنهان کرد و تماشا کرد که آیا کسی تخته سنگ را از سر راه خود برمی دارد یا خیر. برخی از ثروتمندترین بازرگانان و درباریان شا  به سادگی سنگ را دور زدند و از آن عبور کردند. 

بسیاری از مردم با صدای بلند شاه را به دلیل درست نکردن جاده ها سرزنش می کردند ، اما هیچ یک از آنها کاری نکردند که سنگ از سر راه خود خارج شود.

پس از آن یک دهقان که بار سبزیجات همراه داست به تخته سنگ رسید. دهقان با نزدیک شدن به تخته سنگ ، بار خود را زمین گذاشت و سعی کرد سنگ را از جاده بیرون کند. پس از تلاش زیاد ، سرانجام موفق شد. دهقان پس از بازگشت برای برداشتن سبزیجات خود ، متوجه کیف دستی شد که در جاده ای که تخته سنگ در آن قرار داشت ، افتاده است.

کیف پول حاوی سکه های طلا و یادداشتی از پادشاه بود که توضیح می داد طلا مخصوص شخصی است که تخته سنگ را از جاده جدا کرده است.

نتیجه اخلاقی داستان:

هر مانعی که در زندگی با آن روبرو می شویم به ما فرصتی برای بهبود شرایط می دهد و در حالی که تنبلان شکایت می کنند ، دیگران از طریق قلب مهربان ، سخاوت و تمایل خود برای انجام کارها فرصت ایجاد می کنند.

داستان سوم  : طناب پای فیل ها

الهام بخش

فردی از کنار اردوگاه فیل ها عبور می کرد و متوجه شد که فیل ها در قفس نگهداری نمی شوند یا با استفاده از زنجیر آنها را نگه نمی دارند. 

تنها چیزی که آنها را از فرار از اردوگاه باز می داشت ، یک تکه طناب کوچک بود که به یکی از پاهای آنها بسته شده بود. وقتی مرد به فیل ها خیره شد ، کاملاً گیج شد که چرا فیل ها از قدرت خود برای پاره کردن طناب و فرار از اردوگاه استفاده نکردند. آنها به راحتی می توانستند این کار را انجام دهند ، اما ، آنها هیچ تلاشی نکردند.

او که کنجکاو بود و می خواست جواب را بداند ، از یک مربی در همان حوالی پرسید که چرا فیلها فقط آنجا ایستاده اند و هرگز سعی در فرار نکردند.

مربی پاسخ داد؛

"وقتی آنها خیلی جوان و کوچکتر هستند ، از همان طناب برای بستن آنها استفاده می کنیم و در آن سن برای نگه داشتن آنها کافی است. وقتی بزرگ می شوند ، عادت می کنند و باور کنند نمی توانند جدا شوند. آنها معتقدند که طناب هنوز می تواند آنها را نگه دارد ، بنابراین هرگز سعی نمی کنند آزاد شوند. "

تنها دلیل آزاد نشدن فیلها و فرار از اردوگاه این بود که با گذشت زمان این عقیده را پذیرفتند که این کار امکان پذیر نیست.

نکته اخلاقی داستان:

هر چقدر هم که دنیا تلاش می کند شما را عقب نگه دارد ، همیشه با این باور ادامه دهید که به آنچه می خواهید دست پیدا می کنید. باور اینکه می توانید موفق شوید مهمترین مرحله دستیابی به آن است.

گردآوری توسط بخش داستانک،داستان کوتاه جالب سایت آکا
پربازدیدها
تبلیغات