اشعار طنز

آکاایران: ناصر فیض در سال ۱۳۳۸ خورشیدی در شهر قم در خانواده روحانی به دنیا آمد و اصالتاً اهل روستای آلنی است، پدر وی فیض مشکینی پسردایی آیت الله علی مشکینی است، او همچنین در برخی جشنواره‌ها به عنوان داور حضور داشته است. نخستین آشنایی او با آثار طنز از طریق مطالعه نوشته‌های عزیز نسین نویسنده اهل ترکیه بود. فیض اولین کتاب خود را در سال ۱۳۸۰ منتشر کرد. املت دسته‌دار شامل ۵۸ قطعه شعر طنز در قالب‌های غزل، رباعی و مثنوی است و موضوعات آن اغلب فرهنگی و اجتماعی است..

 

  • نام اصلی : ناصر فیض
  • زادروز : 03 آذر 1385
  • زادگاه : قم
  • ملیت : ایرانی
  • پدر : فیض مشکینی
  • مادر :
  • محل زندگی : تهران
  • آثار مهم : ترجمه اشعار و زندگی‌نامه ۴۰ شاعر ترک در سال ۱۳۸۰ (اولین کتاب چاپ شده اش) گزیده ادبیات معاصر (اولین اثر وی سال ۱۳۶۵) فیض‌بوک، انتشارات سوره مهر، ۱۳۹۲ املت‌های دسته‌دار نزدیک ته‌خیار
  • میزان تحصیلات : لیسانس
  • مدرک تحصیلی : کارشناسی زبان و ادبیات فارسی

در ادامه گلیچینی از آثار طنز ناصر فیض را برایتان گردآوری کرده ایم . با آکا همراه باشید.

 گُل در بر و می‌در کف و معشوق به کام است

 گُل در بر و می‌در کف و معشوق به کام است

من مانده‌ام اینجا که حلال است!؟ حرام است!؟

 

با اینکه به فتوای دل اشکال ندارد

گر یار پسندید تو را؛ کار، تمام است

 

در مذهب ما باده حلال است ولی حیف

در مذهب اسلام همین باده حرام است

 

شُد قافیه تکرار، ولی مسئله‌ای نیست

چون شاعر این بیت طرفدار نظام است!

 

با مُحتسبم عیب مگویید که او نیز

لب دارد و گاه، لبش بر لبِ جام است

 

بعضاً که شلوغ است سرش نیز ندانَد

از آن همه مَستیش، کُدامش زِ مُدام است

 

این ماه شب چاردهم در شب مهتاب

یا اینکه، نه! همسایه ما بر لب بام است؟

 

ابیات به هم ریخت، مضامین همه گم شد

شعرم پس از این بیت، غزل نیست؛ دِرام است

 

در مجلس اگر جای خودت را نشناسی

تنها هنرت، وصل قعودی به قیام است

 

مخصوص خواص است اگر صدر مجالس

پُر واضح و پیداست؛ کجا سهم عوام است

 

از جنس مضامینِ نخستین، دو سه بیتی

مانده ست؛ بخوانم؛ بِرَوم؛ ختم کلام است

 

پرسید طبیبم که پس از رفتن یارَت

وضع تو اعم از بد و از خوب، کدام است

 

از اینکه چه آمد به سرم هیچ نگفتم

گفتم که دلم سوخت؛ نفهمید کُجام است

 

دیری ست که دلدار پیامی نفرستاد

چون شعر مرا دید که دارای پیام است

اشعار طنز

اشعار طنز

 مثنوی هفتاد من 

مَن اگر با مَن نباشم؛ می‌شَوَم تنهاترین

کیست با مَن گر شَوَم مَن؛ باشد از مَن، ما ترین

 

مَن نمی‌دانم کی ام مَن؛ لیک یک مَن در مَن است

آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن، روشن است

 

مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن!

 

ای مَن غمگین مَن در لحظه‌های شاد مَن!

 

هرچه از مَن یا مَنِ مَن، در مَنِ مَن دیده‌ای

مثل مَن وقتی که با مَن می‌شوی خندیده‌ای

 

هیچکس با مَن، چنان مَن، مردم آزاری نکرد

این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد

 

ای مَنِ با مَن، که بی مَن، مَن تر از مَن می‌شوی

هرچه هم مَن مَن کنی؛ حاشا شوی چون مَن قوی

 

مَن مَنِ مَن، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست

هیچکس با مَن مَنِ مَن، مثل مَن درگیر نیست

 

کیست این مَن؛ این مَنِ با مَن ز مَن بیگانه تر

این مَنِ مَن مَن کُنِ از مَن کمی دیوانه‌تر؟

 

زیر باران، مَن از مَن پُر شدن دشوار نیست

ورنه مَن مَن کردن مَن، از مَنِ مَن عار نیست

 

راستی! اینقدر مَن را از کجا آورده‌ام

بعد هر مَن بار دیگر مَن، چرا آورده‌ام؟

 

در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن

مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد مَن

اشعار طنز

• باید برادران زنم را عوض کنم

باید که شیوه‌ی سخنم را عوض کنم

 شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم

 

 گاهی برای خواندن یک شعر لازم است

 روزی سه بار انجمنم را عوض کنم

 

 از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده‌ام

 آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم

 

در راه اگر به خانه‌ی یک دوست سر زدم

این‌بار شکل در زدنم را عوض کنم

 

وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من

باید كه قیچی چمنم را عوض کنم

 

پیراهنی به غیر غزل نیست در برم

گفتی كه جامه ی كهنم را عوض كنم

 

دستی به جام باده و دستی به زلف یار

 پس من چگونه پیرهنم را عوض كنم

 

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود

 باید تمام آن چه منم را عوض كنم

 

دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست

وقتی كه شیوه ی سخنم را عوض كنم

 

مرگا به من كه با پر طاووس عالمی

یك موی گربه ی وطنم را عوض كنم

 

وقتی چراغ مه شکنم را شکسته‌اند

باید چراغ مه‌شکنم را عوض کنم

 

عمری به راه نوبت خودرو نشسته‌ام

امروز می‌روم لگنم را عوض کنم

 

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد

روزی هزار بار فنم را عوض كنم

 

با من برادران زنم خوب نیستند

باید برادران زنم را عوض کنم

 

دارد قطار عمر کجا می‌برد مرا؟

 یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم

 

 ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار

مجبور می‌شوم کفنم را عوض کنم

ناصر فیض

اشعار طنز

اشعار طنز

 نیامدم که بخواهم کنار من باشی

 نیامدم که بخواهم کنار من باشی

 میان این همه بیگانه یار من باشی

 

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

مباد آن که شما غمگسار من باشی

 

تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی

مخواه روی زمین بر مدار من باشی

 

من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر

خطاست این که تو در اختیار من باشی

 

ولی نه! من که در اینجا دچار پاییزم

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

 

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

 

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی

 

اشعار طنز
گردآوری توسط بخش طنز،مطالب طنز سایت آکا
تبلیغات