داستان کوتاه و آموزنده

آکاایران: مولانا یک شاعر ایرانیست که به تمامی مردم جهان تعلق دارد و بیشتر به زبان پارسی، اشعارش را سروده است. در مثنوی معنوی مولانا، حکایت های پند آموز و تاثیر گذار بسیاری نقل شده است. در ادامه این مقاله از مجموعه مقالات آکا, داستان کوتاه و پند آموز پیرمرد توهیدست و گره گشایی پروردگار را مطالعه خواهید کرد. با ما همراه باشید.

داستان کوتاه و آموزنده

پیرمرد تهیدستی "زندگی" را در فقر و تنگدستی میگذراند، و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم میساخت. از "قضا" یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقانی مقداری "گندم" در دامن لباسش ریخت. پیرمرد "خوشحال" شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه دوید !!!! در همان حال با "پروردگار" از مشکالت خود سخن می گفت، و برای گشایش آنها "فرج" می طلبید و تکرار می کرد؛

داستان کوتاه و آموزنده

"ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره ها ی زندگی ما بگشای..." پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گره ای از گره هایش "باز" شد، و تمامی گندمها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت و غمگین شد و رو به "خدا" کرد و گفت: من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز؟؟ آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟؟

داستان کوتاه و آموزنده

پیرمرد بسیار ناراحت نشست، تا گندمها را از زمین جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی ظرفی از "طلا" ریخته اند... مولانا: "تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه"

 

گردآوری توسط بخش داستانک،داستان کوتاه جالب سایت آکا
پربازدیدها
تبلیغات