آکاایران: داستان واقعی کشتن دختر 18 ساله مطعلقه که به راه خلاف کشیده شده بود توسط پدر , کشتن دختر بد کاره , قتل دختر توسط پدر

دختر بابا

 سرگذشت واقعی

از وقتی که چشم باز کردم و دنیا رو شناختم مجبور بودم برای یه لقمه نون کار کنم. فقط کار! نه چیز دیگری!! نه محبت مادری و نه نگاه پدری متوجه من بود. از جمع کردن ضایعات شروع کردم تا به دست فروشی کنار خیابون رسیدم. پانزده بهار بیشتر از عمرم سپری نشده بود که با نگاهی عجولانه و قدم هایی سست ازدواج کردم. زندگیمون دو سال بیشتر دوام نیاورد. هر دویمان بچه بودیم و نمیدونستیم ازدواج یعنی چه؟ چند سالی گذشت تا باز دوباره، فیلم یاد هندوستون رو کرد. وارد اتاق شدم. دلهره عجیبی رو حس می کردم. سلام کردم جوابی نشنیدم. مردی با سن تقریبی پنجاه ساله با موهایی برف گونه روی صندلی نشسته بود. گویی غم عالم بر دوشش سنگینی می کرد. چهره اش رنج روزگاران راحکایت می کرد. در خدمت شما هستم. می شه بفرمایید چی شد این کار رو انجام دادید؟ آهسته سرش رو بالا آورد. چشمانش هویدا شد.

غم فراق در چشمان پدرموج می زد و قطرات اشک در اعماق آن، خانه کرده بود. ناگهان صدایش سکوت اتاق رو شکست. آهنگ صدایش لرزه براندام روزگار می انداخت. خیلی زخم خورده به نظر می رسید. خب ادامه بدید داستان شما باید جالب باشه. نگاهی عاقل اندر سفیه در من انداخت و گفت: در خانواده ای در اوج فقر متولد شدم. هرچه بود چیزی جز فقر نبود و گلیم بخت من رو از ابتدا سیاه بافته بودند و با هیچ آب کوثرو زمزمی سفید نمی شد. دو بار ازدواج کردم. اولین بار زندگیمون بد نبود ولی چرخ روزگار به کام ما نچرخید. خانومم صاحب فرزند نمی شد. بسیار دوا و درمون کردیم فایده ای نداشت. ناخواسته از هم جدا شدیم. روزها در پی یکدیگر می گذشت تا بار دیگر با خانومی با پا در میونی یکی از بستگان آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم. حاصل این ازدواج دختری به نام مهسا بود. پدرم همیشه همدمش منقل و وافور بود و جلوی چشم ما مواد مصرف می کرد. من هم جا پای پدر گذاشتم. و از همان هنگام دل رو به دنیای مواد مخدر سپردم.

سعی می کردم همیشه تو خونه مواد داشته باشم و به قول معروف ذخیرم تموم نشه. رفته رفته متوجه شدم هر بار مقداری از موادم کم میشه. شاید خودت می کشیدی و یادت می رفته؟ نه اینقدر هم حواسم پرت نشده بود. حساس شدم تا سرانجام فهمیدم همسرم به دور از چشم من مواد مصرف می کنه و معتاد شده و این مسئله شعله اختلافمون رو بر افروخته کرد. چرا؟ همدم خوبی پیدا کرده بودی دیگه برای مصرف تنها نبودی. لحظه ای ساکت شد و گفت: درسته که به این بلای خانمان سوز گرفتار شده بودم، ولی نمی خواستم دیگران هم به پای من بسوزند خصوصا دخترم. بازهم زنگ جدایی نواخته شد. نمی خواستم دخترم هم از عاطفه پدری و هم از مهر مادری محروم بشه. سرپرستی مهسا به عهده من بود. تنها دل خوشیم دخترم شده بود. مهسا پانزده ساله شد. بسیاری از خصوصیات رفتاریش مثل من بود. سرکش و آزادی خواه. چندان علاقه ای به تحصیل نداشت و اصرار من هم راه به جایی نمی برد، ترک تحصیل کرد. دیری نگذشته بود که از من خواست تا فروشگاهی برایش دایر کنم. من نیز این کار رو قبول کردم. و او در مغازه فروش لوازم آرایشی و بهداشتی زنانه مشغول به کار شد. بعد از چندی از طریق خواهرم خانومی به من معرفی شد که همسرش فوت شده بود وسه فرزند داشت یک دختر21 ساله و دو پسر، یکی 17 سا له ودیگری 7 سا له. برای رضای خدا می خواستم با او ازدواج کنم. تنها یک مشکل بود.

تنها مشکلم دخترم بود مهسا و پسر اون خانوم هردو بزرگ بودند!! و نمیشد در یک جا با هم زندگی کنند. پس از چند جلسه رفت و آمد، مهسا و بابک به هم علاقه مند شدند و تصمیم گرفتند با هم ازدواج کنند، ابتدا مخالفت کردم نمی خواستم مانند من چشم بسته قدم در جاده زندگی بذاره. فایده ای نداشت بازهم مرغ یه پا داشت و حرف حرف خودش بود. مهسا و بابک، با هم ازدواج کردند ومن هم با مادر بابک ازدواج کردم. دیگه مشکلی نبود. همگی در کنار هم زندگی می کردیم. اوایل همه چیز خوب بود تا اینکه متوجه شدم خانومم با بچه هاش قصد بالا کشیدن اموال من رو دارند. به صورتی که اموال من و مغازه دخترم رو پنهانی برمی داشتند و می فروختند... مدتی بعد هم بابک مغازه دخترم رو بالا کشید. وقتی به این رفتارشون معترض شدم. بابک بدون هیچ گونه خجالتی گفت: دخترت با چند نفر دیگر رابطه داره. باورم نمی شد. با صحبت بابک سخت شوکه شده بودم اما باور نکردم. او دروغ می گفت برای اینکه دخترم را طلاق بدهد، پس از درگیری های بسیار با بابک و مادرش، ما از هم جدا شدیم و دیگه هیچ گونه پیگیری قانونی برای پس گرفتن اموال سرقتی از اونها نکردم. چون می دونستم بابک آدم بی حیایی است و واسه پول ممکنه، آبرومون رو ببره... مهسا تنها 18 ساله بود که مطلقه شده بود واین نام بر همه چیز او سنگینی میکرد و جامعه با چشمانی دیگر به او می نگریست. من نیز برای چهارمین بار تجربه تلخ جدایی رو حس می کردم. مهسا افسرده شده بود، با او خیلی حرف زدم حتی او را پیش مشاور هم بردم. اما فایده ای نداشت. آب در هاونگ و مشت بر دیوارکوبیدن بود. خلاصه زندگی همچنان با پستی و بلندی های بسیار برای ما می گذشت.

پدر ایرانی دختر 18 ساله اش را به خاطر هرزگی کشت + عکس

آکاایران: پدر ایرانی دختر 18 ساله اش را به خاطر هرزگی کشت + عکس

تا اینکه روزی دخترم گفت: تصمیم گرفته در یکی از شرکت های شهرهای اطراف به کار ویزیتوری مشغول بشه. چاره ای نداشتم هرچه به او می گفتم زندگی در شهرهای بزرگ مشکلات فراوانی داره گوشش بدهکار نبود. آدرس شرکت رو ازش گرفتم و روزی سر زده برای تحقیق به شرکت رفتم. دیدم دراونجا زیاد به روابط بین محرم و نامحرم توجهی نمی شه و کلا اخلاقیات در اونجا معنا نداره. به این دلیل با رفتن مهسا به اونجا مخالفت کردم. مهسا هم دید هرقدر اصرار کنه فایده ای نداره. باز هم او به روابط نادرست خود ادامه میداد. مهسا دختری سرکش بود و هر وقت کاری بر خلاف میلش انجام می دادم، لجبازی میکرد و فورا در برابر من جبهه می گرفت و من رو تهدید به خودکشی می کرد. یک بار زمانی که مجرد بود رگ دستش رو زد که به موقع متوجه شدیم و معالجش کردیم. در زمان ازدواجش با بابک نیز چون بابک چندان توجهی به او نداشت و از کمبود محبت رنج می برد. با خوردن قرص قصد خودکشی داشت که موفق به انجام این کار نشد، اما چون دوستش داشتم، سرانجام با کارهایش موافقت می کردم... برخلاف میل باطنی ام، مجبور شدم او را در خانه حبس کنم. چرا؟ چون دیگه طاقت نداشتم هر روز یه دسته گل آب میداد و با آبروی من بازی می کرد. هر وقت کاری داشت خودم می بردمش بیرون.

روزی با او برای خرید به بیرون رفتیم. به داروخانه رفت و وسایل مورد نیازش رو خرید. مقداری هم قرص گرفت که من متوجه شدم ولی چیزی بهش نگفتم. آمدیم خونه ، پس از اینکه از حمام بیرون اومد گفت: بابا خسته ام میرم بخوابم ورفت خوابید. فردای آن روز دیدم ظهر شده و مهسا هنوز از خواب پا نشده به اتاقش رفتم و صدایش کردم. فایده ای نداشت. بدنش رو تکان دادم چیزی حس نمی کرد. بی هوش بود. فهمیدم باز هم قرص مصرف کرده برگه ای در زیر بالشش گذاشته بود که نظرم رو جلب کرد. برگه رو خوندم. نوشته بود از من بدش می آد وبه علت مخالفت های من با کاراش خودکشی کرده. با خواندن نوشته سر تا پای وجودم رو خشم فرا گرفت. دچار جنون شدم. بند کتونی مهسا رو باز کردم و با همون بند خفه اش کردم. می خواستم یک معضل از اجتماع کم بشه.

معضلی که هیچ وقت اصلاح پذیر نبود. بعد از کشتن دخترم به اینجا آمدم و به همکاران شما گفتم که برای کمک به پلیس دخترم رو کشته ام. دیگر چیزی نگفت: حالش طبیعی نبود. چهره پدری رو در مقابلم می دیدم که برای تربیت دخترش هزاران خون دل خورده بود و میخواست باز هم از بهار برای او بسراید گرچه خودش هر چه بود پاییز بود و دیگر هیچ و دیگر از گل افشونی لبخند دخترش هم خبری نبود. اما اعتیاد خودش باعث شد تا راه را کج برود... اینکه می گویند اعتیاد بلای خانمان سوز است، بی جهت نگفتند

منبع :

گردآوری توسط بخش داستانک،داستان کوتاه جالب سایت آکا
پربازدیدها
تبلیغات