حکایت فاضل و نادان

 

فاضلی به یکی از دوستان نامه ای می نوشت تا راز خود را با او درمیان گذارد. شخصی پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نامه او را می خواند.

بر وی دشوار آمد. بنوشت: اگر در پهلوی من دزدی ننشسته بودی نوشته مرا نمی خواندی، همه اسرار خود بنوشتمی.

آن شخص گفت: به خدا من نامه تو را نمی خواندم.

فاضل گفت: ای نادان پس از کجا دانستی که یاد تو در نامه است.


منبع:روزنامه خراسان



گردآوری توسط بخش حکایات خواندنی و حکایات جالب سایت آکا
تبلیغات